تبليغاتX
آنجا که لذت بود اینک درد است
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
تنت بوي خون  ميدهد

لبانت طعم خون مي دهد

دستانت رنگ خون نشان دارد

چشمانت خون را طلب دارد

مرا چه خواهي؟

دختري بي گريز از ريختن

حيا،آبرو،خون

از من چه ماند؟

فقط خون

خوني كه زندگاني هدف چرخش آن را دارد.

مرا چه مي خواهي؟

خون؟!

خونم را بچش

بلكه زندگي را براي خود جاودانه كني!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:57  توسط دختر انگور  | 

پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
                                                            

باز هم تنهایم

عاقبت تنهاییم

من و خاطراتم

من در غرق خاطراتت

داستانی غمگین حکایتی اسف بار

لابه لای گلبرگهای پر پر

شاخه ای خمیده برگی خشکیده

قطراتی شور بر روی نوشته ها بزرگ نمایی میکند

قطرات شور آب لبخندی تلخ را در خود جلوه می کند

دلی شکسته را در ژرف نگاه

احساسی خدشه دار را در کنج اتاق

باز هم تنهایم،در تابوت سیاه

من کشته شدم در جنگ دیوانگان

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:45  توسط دختر انگور  | 

دوشنبه چهاردهم اسفند 1385

جام شرابش را آرام بر روی میز غلتاند

خون قرمز رنگ جام دستانش را رنگی کرده بود

بوسه ای بر جام شرابش زد و سپس انگشتانش را مکید

نگاه تیز و تندش بدنم را می لرزاند،دلم گنجشکی بود در دستان او

فریبانه مو هایم را کنار زد و بوسه ای داغ لبانم را گشود

چه فریبانه نوازشم میکرد...

پرسیدم:دوستم داری؟

گفت چه زیبا و دلفریب شدی امشب

گفتم:دوستت دارم

گفتا:لبهایت چه هوس انگیز هستند

گریان التماسش کردم،گفتم با من باش برای همیشه،ترکم مکن

بگفتا:امشب هرگز ترکت نخواهم کرد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:3  توسط دختر انگور  | 

جمعه چهارم اسفند 1385

 

 تو که هستی؟ تو چند کسی؟کدام را باور کنم؟

دستانم را میگیری، نوازشم میکنی

باز می گویی برو!

آهنگ ها مرا به ماندن

حرف هایت مرا به رفتن مکحکوم می کنند

چشمهایت به ماندن

لب هایت به رفتن

به من بگو تو که هستی؟ تو چند کسی؟

به من بگو که چندین کس را چگونه یک جواب کنم؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:24  توسط دختر انگور  | 

سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385

تو توانی!آنچه را که من هرگز نتوانم

ترک گفتن، ترک عشق، ترک من، شاید ترک یک هوس

تو توانستی،آنچه را که من هرگز نتوانستم

دروغ،بازیچه کردن،فریب دادن

تو قادر بر آنی که من بر آن نیستم

خود پرستی،بیهوده پرستی

من توانم ، آنچه که تو هرگز نتوانی

خود بودن و ماندن از خود پرستی

تقدیر این بود ...

توانستن آنچه را که هرگز نباید،

پرستشت، التماست.

من نمی توانم هرگز، کاری را که بایستی

ترک گفتنت را...

تو میتوانی،پس ترکم کن

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:10  توسط دختر انگور  | 

جمعه بیستم بهمن 1385

روزی که تو را دیدم دلم لرزید

روزی که نگاهم در چشمانت خیره شد،چشمان من گریست

روزی که دستم را گرفتی دستان یخ زده من لرزیدند

روزی که دل به تو باختم آسمان گریست

روزی که به بستر گرم و آغوش تو پناه بردم تو مرا بی حیا خواندی

فردای روزی تو مرا بی حیا خواندی من دگر نبودم

روزی که من نبودم،زمین مرا به آغوش خود فرا خوانده بود

و من با لباسی سفید در بستر سرد و آغوش خاک بودم.

دختر انگور

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:29  توسط دختر انگور  |